گفتم "یه وقت که آدم تو دنیای مجازی کم‌حرف می‌شه، ینی تو دنیای واقعی‌ش حرفای بیش‌تری واسه گفتن داره ;)"! گفتم که توجیه کنم اگر روزهاست ننوشته‌ام و با خانه‌ام غریبی می‌کنم، به‌خاطر فکری‌ست که درگیری‌های دیگری پیدا کرده... اما خب من و دفترِ روزهای دور و وبلاگ‌های سربه‌نیست‌شده‌ی از شهریورِ 1389 به بعد و خیلی از آشناها و غریبه‌ها می‌دانند که اگر دست‌هایم ننویسند، جوهرم خشک می‌شود؛ مثل فرمول‌هایی که حفظ نشدند و مغزم خوابید!

قبل‌تر گفته‌بودم "این خانه‌ی سبز، پُر می‌شود از برای تو نوشتن"... حالا این خانه‌ی عاشقانه‌های خیالی که نه، ولی خانه‌ی دیگری... ;)


+ به شرط لبخندت :)

++ اگه چشمات بگن آره، هیچ‌کدوم کاری نداره!


* بن‌بست آرامش ^_^

+ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ شاپرک |

تکیه داده‌ام به بالش‌های ردیف شده‌ی گوشه‌ی دیوار؛ Feedly می‌خوانم و حرص‌م می‌گیرد از این‌که با هربار رسیدنِ پیغام Gtalk، باید از اول لود شود... حواسم هست که دل‌م آشوب نیست؛ دل‌تنگ نیستم. فکر می‌کنم که همین سکوتِ من، همین اخبار گفتن آقای سبیلو و همین سکوت بابا و شعر خواندن‌ش، آن‌قدر کافی‌ست؛ آن‌قدر نزدیک بودن به تکه‌تکه‌های جان‌م خوب است؛ که لال باشم، کر و کور و افلیج باشم هم، باز خوب است!

نشسته‌ام و فکر می‌کنم که این تنهایی‌های مجردی که تنهایی نیستند! تنهایی آن است که یکی از یک جای معلوم نیست کجا، بیاید و حتا تنهایی‌ات را پر نکند و بماند روی دست‌ت... تنهایی این است بشود لحظه‌لحظه، نفس‌نفس، خواهرات را، برادرت را، پدر و مادرت را بغل کنی؛ دوست داشتن بپاشی به در و دیوار خانه؛ سالادِ مخصوص درست کنی؛ ولی نباشی... دور باشی... لحظه‌ها و نفس‌هایت به هدر بروند!

فکر می‌کنم و بابا صدایم می‌کند. حرف می‌زند و ساکت می‌شود. سکوت که می‌کند، کور می‌شوم! گریه کردن‌ش مگر دیدن دارد؟ گریه می‌کند و از نبودنِ تکه‌های جان‌ش می‌گوید. از لحظه‌ها و نفس‌های تلف شده‌اش. از بودنِ نبوده‌هایش...

همین سکوتِ هم‌راه با حسِّ خوبِ بون‌شان، همین یک شبِ آرامش را حیف است بخوابم! حیف است به فردا شب و دور بودن‌شان حتا فکر کرد...

+ مثلن همین امشب، همه‌ی زندگی این‌قدر خوب تمام شود!

[پنج‌شنبه-11/مهر/1392-21:42]


امشب‌نوشت:

+ خب آدم نرود بغلِ بابایش گریه کند، پس کجا گریه کند؟

++ هیچ‌چیز این‌جا دل‌بری نمی‌کند...

+++ کاش آدم‌ها، از دوست داشتنِ آدم‌ها پشیمان‌م نکنند!

+ جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ شاپرک |

هر قدر دیر، هر قدر دور... اما روزی همه‌ی این روزهای دل‌تنگ تمام می‌شوند. این خانه‌ی سبز، پُر می‌شود از برای تو نوشتن و تو پای همه‌شان لب‌خندِ خصوصی(!) می‌زنی؛ یا دقیقه‌های طولانی درباره‌ی لطافتِ حسِ حرف‌هایم سکوت می‌کنی و هی زل می‌زنی به چشم‌هایم...

زل می‌زنی و از نگاه‌ت خجالت نمی‌کشم. برای هزار و چندمین بار یادم می‌آید که دیگر کسی از سردیِ نگاه‌م گِله نمی‌کند! خواب‌م می‌برد و دیگر تصویری از آن روزهای دورِ دیر در دست نیست!


#بودنت


+ فکرش را هم نمی‌کردم که دل‌تنگی بلد باشم؛ گریه کنم؛ بخواهم برگردم! صرف شدن فعل "رفتن" دیوانه‌ام کرده...

+ وقت‌ش نیست که مخاطبِ غایب بودن‌ت تمام شود؟


برچسب‌ها: بودنت
+ جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ شاپرک |